دوستت می دارم،دوستم داشته باش
عمق احساس مرا،تو بدانی ای کاش
دوستت می دارم،از خودم بیشترت
خویش می دانمت از،هر کسی خویش تَرَت
تو به من نزدیکی،بیشتر از هر کس
به من از من حتّی،به من از خون و نفس
نازُکای تن تو،مثل پیچک به تنم
پیچد و حیرانم،که تویی یا که منم
دستهایت چو مرا،می فشارند به خویش
از خدا می گذرم،از خدا حتّی بیش
به خدا می ترسم،نکند خواب است این
که تنش نرم و زلال تر ازآب است این
گر طبیبی تو که کاش،کاش بیمار شوم
گر تو خوابی،نکند،زود بیدار شوم
گر بهشتی باشد،سرزمین تن توست
همه بستان بهشت،یک گل دامن توست
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:7  توسط ایلیار
|
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.
به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي
است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه
منتظرم يافتم.
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا
خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:57  توسط ایلیار
|
دوباره دلم هوای با تو بودن کرده است دلم میخواهد من و تو
اینجا در کنار هم تا اوج آسمان حس قشنگ پرواز را تجربه کنیم.
می خواهم دوباره با تو در هوای احساس لطیف عاشقانه مان فصلی تازه از ترانه را آغاز کنیم.
با تو واژه ی عشق را یاد بگیرم با تو در کنار توبه اوج خوشبختی برسم.
منتظرت هستم مهربانم که بدون تو لحظه ی غروب دلتنگیم ابری است.
اگر تو نباشی من هم نیستم پس بیا که میخواهم هر نگاه تو ستاره ای باشد در شبهای دلتنگیم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:59  توسط ایلیار
|
بیباده مستم وحشی نگاهت را در خیرگی این جنگل. خرناسه میکشی شاید بازپس بگیری مالکیت هستی را از دنیایوحش و رامش کنی در زیر شلاق دستهایت تا آرام بگیرد توحشش. نفسهایت، نسيمي است پيچيده در کشتزارهاي تنت که رام ميشوم و آرام ميشوم با پيچههاي آن. تاب تنت، تابم را ميبرد و تبم ميدهد. بیدارم کن؛ زیبایی در نگاه تو خفته همه شب که بیداریهای مرا پاسداری میکند، زیر سرمهای چشمها. قبیله نگاهت از کویر آرزوهایم میگذرد و در بیحاشیهترین جای آن به کمین مینشیند. گویی به افسون مهتاب دچار شدهایم و چشمانمان بخواب نمیرود. آرزوهاي محالم را در چمدانی بستهام و به راه افتادهام که سنگينترينش رسيدن به توست. گويي هزار قلعه سنگباران را ميشود طلسم گشود. کاش ميرسيدم به سرانجام آرزوهايي که هميشه در دوردستها محالانگيز مينمودهاند. من این طرف فاصلهها، به آیههای امید زندهام تا مسیر بیوقت ثانیهها را برای رسیدن به تو منحرف کنم، در عبور روزهای متروک دیروز و سرزندگی روزهای نیامده فردا.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:34  توسط ایلیار
|
عشق من بمون
دلواپسم نزار
بی تو نمیگذره این روز و روزگار
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی
ندارم هیچ غمی
عشق من بمون ...... عشق من بمون ...... عشق من بمون
عشق من بمون
باز با من بخون
این ترانه پاک و مهربون
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی
آه .... ندارم هیچ غمی
عشق من بمون ....... بی تو نمیگذره این روز و روزگار
میدونم نیستی سر پیمونت
میدونم عشقم شده زندونت
ولی باز با من بمون
دلواپسم نزار
بی تو نمیگذره این روز و روزگار
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی ندارم هیچ غمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:24  توسط ایلیار
|